تبليغاتX
آنجا كه پرواز معنا مي دهد...
 
خودم را به شادیِ تو فروختم
 
و
 
...حواسم نبود که
 
 حواست به بهایِ من نیست

حال
 
 خیالت را می فروشم تا
 
 خودم را پس بگیرم
 
hamtaraneh.com
+ نوشته شده توسط كاظم در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت 8:48 |

زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير … من گرفتم تو نگير

چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير … من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير … ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير … من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير … من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان … بودم از جمع خوشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير … من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير … من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم … مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير … من گرفتم تو نگير

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام

مي دهد يونجه به من جاي پنير … من گرفتم تو نگير

 

ايرج ميرزا

 

+ نوشته شده توسط كاظم در پنجشنبه ششم مرداد 1390 و ساعت 18:6 |
 

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
 
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم

 

 

+ نوشته شده توسط كاظم در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 و ساعت 17:13 |
جاده ها پر است از یک نگاه

    و من در امتداد لحظه ها

بدنبال حضور دیگری هستم

  افق خاکستریست

    دم دم های غروب است

   جاده پر است از سکوت

      بوی رودخانه و صدای گنجشكان

        و من منتظر پشت پنجره

    مثل هر غروب

        پرم از نیامدن هایت  


+ نوشته شده توسط كاظم در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 و ساعت 16:34 |

دیریست می نویسم و بر برگ سرنوشت

جز نقشه ای ز خون شقایق نمانده است

این ناله ای که سر خط آن , غربت دل است

من را به قعر وسعت طوفان کشانده است

نفرین به روزگار که بی خانمان شدم

حکم مرا بدون بخشش و ارفاق خوانده است

من را , ز ناکجای قلب خودت دور کرده ای

بغضی سیاه جای نفس , بی تو مانده است

امشب قرار نیست که من عاشقی کنم

آوارهای روح مرا غم تکانده است...




+ نوشته شده توسط كاظم در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 10:42 |
 
باورت کرده ام
 

از همان ابتداي سلام

 

از همان ابتداي سکوت

 

سطر به سطر

 

سال در سال

 

پشت پلک هر روزی که باشي

 

من چيزي شبيه آب کم دارم

 

مرا به درياي سبز مي بري؟

 

مرا به ساحل سيب؟

+ نوشته شده توسط كاظم در چهارشنبه دهم فروردین 1390 و ساعت 12:9 |
زماني بود ما در شوق ديدار
چه تك تك لحظه هارامي شمرديم
چه شبهاي صفابخش دل و جان
ميان دوستان ما سر مي برديم
ولي افسوس دوران رخت بربست
به ياد اين و آن ديگر نمانديم
برفتند آن دلان عاشق ما
چو بيگانه ميان قوم مانديم
نه كس مانده هواي ما بدارد
نه يار و ياوري دل مي سپرديم
نه آغوشي كه دل آرام دارد
نه ماواييكه دل راخوش مي كرديم
چه كوته بود آن ايام زيبا
كه از دهر و زمان ناديده درديم
+ نوشته شده توسط كاظم در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 و ساعت 7:48 |

کاش سکوت نمی کردم
کاش با صدای رد برق سرم را بالا برده بودم
که می دیدم چه خبر است
اما دیگه دیر شده
باران باریده
!
و اسمان لبخند رنگی میزند
ولی برای من نیست
دیر شده!
نتونستم
کم اوردم
اما
مگه من نبودم، دنبال آسمان پس چرا ؟
حالا بارون امده ولی من چتر دارم
اما دوستم زیر بارون
اسمان او را دوست دارد
خودش به من گفت
من با,ورم نمی شد
دوستم بی خبراز دل من گفت:
دستو قلاب کن من می خوام برم اون بالا
نمیدونم دستم طاقت دارد
تا نگه دارد
دلم نیود، آسمون مشتاقش بود
قلاب کردم
کی فکرشو می کرد من عاشق آسمون نقره ای باشم
ولی اسمون عاشق
...

+ نوشته شده توسط كاظم در جمعه چهاردهم آبان 1389 و ساعت 11:33 |

اما...

اعجاز ما همین است :


ما عشق را به مدرسه بردیم


درامتداد راهرویی کوتاه


در آن کتابخانه ی کوچک


تا باز این کتاب قدیمی را


که از کتابخانه امانت گرفته ایم


- یعنی همین کتاب اشارات را


با هم یکی دو لحظه بخوانیم


ما بی صدا مطالعه می کردی


اما کتاب را ورق میزدیم


تنها


گاهی به هم نگاهی
...


ناگاه


انگشتهای (( هیس
! ))


ما را


از هر طرف نشانه گرفتند

انگار


غوغای چشمهای من وتو


سکوت را


در آن کتابخانه رعایت نکرده بود ! ...

+ نوشته شده توسط كاظم در جمعه دوم مهر 1389 و ساعت 8:27 |

من به هم صحبتیِ آینه عادت دارم

 

مثلِ جاری شدنِ چشمه اصالت دارم

     

ازتب آلوده ترین قلّه یِ عشق آمده ام

 

من که با چشمه یِ خورشید رقابت دارم

      

مثلِ آتشکده ای پشتِ غبارِ تاریخ

 

با تبِ آتشِ زرتشت قرابت دارم

      

گرچه آلوده یِ دنیایِ فریبم، امّا

 

سینه ای پاک به پهنایِ صداقت دارم

      

وقتی ازچهچهه یِ چلچله ها سرشارم

 

به غزل گریه ی احساس چه حاجت دارم

      

آن قدراز«تپشِ پنجره ها» سرشارم

 

که نگاهی به بلندایِ نجابت دارم

      

دست هایِ من اگر عاطفه رامی فهمند

 

با کسی سبزتر از عشق رفاقت دارم

+ نوشته شده توسط كاظم در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 و ساعت 6:34 |

من ایستاده بودم که مقابلم تو را یافتم

دو جفت ریل فاصله ی بین من و تو

قطار می آید شیشه های قطار پرده دار است

دلهره دست در دست با غم به احساساتم پا میگذارد

چشمهایم میگردند

صدایش هم در صدای حرکت به سوی هدف گم میشود

سیاهی میبینم و گویا از غمگینی چشمهایم است

فعل ایستادن را می افتم او دیگر نیست

این بار هم دیر رسیدم.......

 

 

+ نوشته شده توسط كاظم در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 و ساعت 7:35 |

آخرین شعری که گفتم

 

باز یادم با تو بود

 

من که غرق خویش بودم

 

نمی دانم

 

   چه کس آنرا سرود

 

در خیالم می سرودم از تو باز

 

می گشودم پرده های رمز و راز

 

 می زدم بر سیم سازم پنجه ای

 

می ساختم آهنگ  و شعر تازه ای

 

چون که شعرم

 

رو به پایان می رسید

 

پنجه هایم روی سازم می دوید

 

باز نغمه 

 

نغمه چنگ تو بود

 

گوش کردم

 

      آهنگ ، آهنگ تو بود

 

ساز می زد ، شعر می امد

 

ولی بی اختیار

 

دفترم افتاده از دستم ، کنار

 

این ترانه

 

خاطراتت زنده کرد

 

عطر تو پیچید در جانم

 

مرا دیوانه کرد

 

یک نفر من را

 

ز شعرم رانده بود

 

گوئیا یک قصه

 

   از بی مهریت جا مانده بود

 

آخرین شعرم 

 

همه یاد تو بود

 

من که غرق خویش بودم

 

نمی دانم 

 

 !چه کس آنرا سرود

 

+ نوشته شده توسط كاظم در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 و ساعت 10:9 |

 كودكي بودم به احوال فلك كارم نبود

باجم و زيروبمش،دوزوكلك كارم نبود

درجهاني  بي خبر،  عمر  بسر ميبردم

ازدرد وغم ورنج زمان،جان بدرميبردم

تا كه بگذشت صباحي وشدم يك نوجوان

آمدش درس و معلم ، آمدش هر امتحان

درس وتحصيل بيامد،آمدش علم و عمل

بازكردش  روبرويم ، درس اميد و امل

يادبگرفتم زدرسم،عشق ودلسوزي صفا

همت وكار وتلاش وهم جوانمردي، وفا

بعد از آن رفتم  سركار و بكردم   بسيار

درس اخلاص عمل را بين مردم، معيار

ليك در دنياي كاري من  نديدم  جز جفا

آنچه ديدم چاپلوسي  يا  دورويي بي وفا

عالمي ديگر بديدم ، برخلاف هر كتاب

عالمي آكنده ازدوزوكلك،خدعه ،سراب

آن يكي تهمت زند،نيرنگ وحقه ياسرك

آن يكي  با چاپلوسي  ميرود  بالا ، كلك

پيرگشتم،ناتوان وسست گشتش جان وتن

ازجواني دورگشتم و ز انرژي اين بدن

ديدم  آن  ايام  عمرم ، جز زمان بچگي

بود  آكنده  ز رنج و محنت و افسردگي

خوردم افسوس اززمانه يازعمرم چه تباه

رفت وبگذشت وببردش باخودش هرشان وجاه

گفتم  اي  كاش  بيايد  دوره هاي كودكي

سادگي آيد به دلها ،جان ودل گردد يكي

بازگردد دوره هاي بي ريايي،بي فريب

آدماي  با  صفا  و  آدماي     دل  نجيب

بازگردد  عالمي سرشار از هر سادگي

عالمي  آكنده  از روح  وفا ، مردانگي

عالمي بي فيس و منت ، عالم  افتادگي

عالمي  با رنگ  يكتا ، عالم   دلدادگي

عالم مهر و محبت، عالم مهتاب و ماه

عالم  دلبر  بساز و  ياوري ازبهر راه


سروده اي از شاكر شاهدي

+ نوشته شده توسط كاظم در چهارشنبه نهم تیر 1389 و ساعت 14:16 |

 

امشب،

 

در اندیشه باران خورده ام،

 

چه کسی قطره ها را می چیند و،

 

طراوتشان را، به لبان خشک بهانه هایم می بخشد؟

 

چه کسی؟

 

برترکهای خسته کوزه خیالم، مرهم آبی می کشد

 

شاید حادثه ای

 

کنده خیال او را، به ساحل تن من، رسانده است

 

نمی دانم

 

اما

 

دیگر فاصله ائی نمانده،

 

من در ژرفای احساس تو شنا میکنم،

 

تا فردا

 

که در گنجه خیال تو پنهان شوم

 

چه زیباست، این پنهان شدن و دیگر پیدا نشدن

 

همچو، بادبادک دست کودکی،

 

که در اوج  بی صدائی میرقصد

 

یا قایق کاغذی که، در تشت آسمان بی آب می رود


+ نوشته شده توسط كاظم در جمعه چهارم تیر 1389 و ساعت 12:6 |
وقتی از کنار آب می نویسم

تمام سرنوشت رود شبیه جریان خند ه ای است


که لب های نیمه جان تو را می دود

وقتی آب های سراشیب تند روزگار،

صفحه ی گذشت را ورق می زنند

من با عرض ارادت به چشم های بیکران تو عظمت خنده
 
هاشان را می فهمم


روزی که از آب گذشتم خس خس چشم هات آتشم زد تا

 اینکه ستاره ای دنباله دار قلبم را فهمید


و از آنروز به بعد حس می کنم نیستم

و حس می کنم هستی!

چیزی نیست این قاب عکس من است که تو را به روزهای

 خسته ی بودنم می کشاند.


بخند که آب میرود و تبسم ساده ات جریان را به راه می اندازد.
 

بخند تا می توانی بخند...

+ نوشته شده توسط كاظم در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 و ساعت 14:48 |

بهار جان سفره دل را

برايت پهن خواهم كرد

بهار جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

و گرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند

در اينجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نيست

نهان در آستين همسخن ماري

درون هر سخن خاري ست

بهار جان در شگفتم از تو و اين پاكي روشن

شگفتي نيست ؟

كه نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟

از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست

از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش

- قصه تلخ جدائي ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنايي هاست

از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواري ست

بيابان تا بيابانش پر از درد است

***

مرا سنگ صبوري نيست

بهار جان با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنائي بخش

بهار ، درياي نورم باش



+ نوشته شده توسط كاظم در دوشنبه دهم خرداد 1389 و ساعت 14:55 |

سکوت کردم

 و این نگاه تو بود که بر قلب من شلاق می زد

سکوت کردم

خندیدی و باز نگاهم کردی

سکوت کردم

و این چشم های تو بود که من را فریفته خود کرد

و این تپش های قلب من بود که سکوتم را شکست

فریاد زد:بمان...!

بمان!

همیشه عاشق بمان...همیشه مجنون بمان

از خود عبور کن...که گذشت کلید ماندن است


+ نوشته شده توسط كاظم در چهارشنبه پنجم خرداد 1389 و ساعت 14:21 |

 رفتن دلیل نبودن نیست 


 در آسمان تو پرواز می کنم


 عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش


 من بی زار از خود و کرده خویش


 دل نامهربانم را بر دوش می کشم


 تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم

 
 در اوج نیزار های پشیمانی


 و ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند


 سلام می گویم


 تو باور نکن اما من ...

+ نوشته شده توسط كاظم در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:33 |

مردم ما ، زندگانی را

از صدای باد می گیرند

مهربانی و محبت را

از پرستویاد می گیرند

 

 

مردم ما ، با صدای آب

غصه را از قلب می شویند

چشمه را وقتی که می بینند

یک سلام گرم می گویند

 

 

 

مردم ما ، شاپرک ها را

مثل گل ها دوست می دارند

روی سنگ کوه ها هم حتی

دانه های عشق می کارند

 

 

 

مردم ما ، دوستی ها را

مثل بوی یاس می دانند

با گروه کبک ها در کوه

هم صدا ، آوازمی خوانند

 

 

 

مردم ما ، مهربان هستند

در ده ما زندگی زیباست

مثل شبنم روی یک گلبرگ

آسمان در چشمشان پیداست


+ نوشته شده توسط كاظم در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 15:30 |

بهار بهار
صدا همون صدا بود
 
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
 
بهار بهار
 
چه اسم آشنایی ؟
صدات میاد ... اما خودت كجایی
 
وابكنیم پنجره ها رو یا نه ؟
 
تازه كنیم خاطره ها رو یا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از قصل شكفتنم كرد
 
بهار اومد با یه بغل جوونه
 
عید آورد از تو كوچه تو خونه
 
حیاط ما یه غربیل
 
باغچه ما یه گلدون
 
خونه ما همیشه
 
منتظر یه مهمون
 
بهار اومد لباس نو تنم كرد
 
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا كه مثل قصه ها بود
 
خواب و خیال همه بچه ها بود
 
آخ ... كه چه زود قلك عیدیامون
وقتی شكست باهاش شكست دلامون
 
بهار اومد برفارو نقطه چین كرد
خنده به دلمردگی زمین كرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسی دیگه آشنا كرد
 
یه حرف یه حرف ? حرفای من كتاب شد
حیف كه همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ? هنوز دلم جوون بود
كه صب تا شب دنبال آب و نون بود

+ نوشته شده توسط كاظم در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 14:37 |


Powered By
BLOGFA.COM